|
بی زبون
|
تنها از تمام افسانه ها گذر می کنم معلمانم را به خاک می سپارم و کمی دیرتر می رسم رسیدنم به هیچ را جشن می گیرم از هیچ، روایتی می سازم آشنا برای من غصه نخورید سالها پیش مرده بودم و هیچ گاه برنگشتم چرا فصل هایم اینقدر زود می گذرند؟ روی صحنه نقشم را بازی می کنم نقش گورکنی که به خاک می سپارد معلمانش را آیا زندگیمان ارزش دارد ؟ اگر نتوانستی خودت را گول بزنی برقص با زندگی ! فصل ها می گذرند چیزی خلق کن و بخواب برو ... [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 3:28 ] [ رضا ]
گوش كن قهرمان براي تو هورا مي كشند تو همه شان را پشت سر گذاشتي و از خط گذشتي هر قهرماني به تنهايي از خط خواهد گذشت و پشت همان خط جان خواهد سپرد با تنهايي خود بساز يا به ميان گله برگرد اينجا بعد هورا همه فراموشت مي كنند مرگ پشت همين دروازه به انتظارت ايستاده سالها. [ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:2 ] [ رضا ]
مردی می گفت ما به اندازه همان سوسک ها ارزش داریم نه بیشتر و نه کمتر. ما هم به دنیا می آییم و می میریم. البته حرف می زنیم و دوست می داریم و دنیا را تسخیر کرده ایم اما از کجا می دانیم سوسک ها هم به روش خودشان همین کار را نمی کنند... [ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 7:40 ] [ رضا ]
تو هميشه مخاطبم بوده اي تويي كه در گمشدگي هاي تاريكم يافتمت. راه و بيراه را نمي شناسم اين روزها هر كلام خنجري است در اعماق روايتم. كجا بودم ، چرا بودم، چرا پرسيدم ؟ من براي گشتن نيامده بودم، يافتن افسانه بود هراسي بود هميشه حاضر از مرگي هميشه غايب دوباره مي نويسم، مخاطبم اما... [ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:15 ] [ رضا ]
صورتت را به سادگي آينه سپردي و در آستانه هر بهاراز زمستان دفاع كردي و چشمانت پيش مرگ چه خسته بود قهرمان من... تو ميدانستي مرگ چيست، من مرگ را با تو نفس كشيدم. حالا خسته از رقص عقربه ها، در گذراز آستانه ها، تو را براي هميشه به زمستان مي سپارم. اما نگاهت را براي هميشه نگاه ميدارم برادر. نگاهت مرا به اولين بهار ميبرد، اولين تولدم در راه است...
[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 9:59 ] [ رضا ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |